یاس عشق مامان و بابایاس عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

عاشقونه ای مامان و بابا

مهمونا رفتن

سلام دختركم ديروز فاطمه با مامان و باباش رفت خونشون و منو بابا جواد دوباره تنها شديم البته تو هستي تازه ما هم تا چند روز ديگه خودمون ميريم واي ماماني قراره براي اولين بار وقتي تو توي دلم هستي هواپيما سوار بشم البته دفعه قبل وقتي هنوز خيلي كوچولو بودي سوار شدم اما اونوقت تكون نميخوردي و منم هنوز باورم نشده بود كه تو هستي اما الان تو خيلي بلا شدي و كلي تكون ميخوري   ...
15 شهريور 1390

قصه

دخمل مامان سلام امروز يه كم ناراحتم آخه فاطمه فردا ميخواد بره ديشب وقتي ميخواستيم بخوابيم فاطمه اومد پيش من گفت خاله ميخوام براي توي و نينيت قصه بگم اما بعد كه قصه گفتم از پيشت ميرم آخه شبها وقتي ميخوام بخوابم شايد پام بخوره به ني ني ميرم پيش مامانم . ماماني فاطمه خيلي دوستت داره .منم خياي دوسش دارم ...
13 شهريور 1390

كولر

آره دخترم بابا جواد راست ميگه يادم رفت بنويسم كولرمون خراب شده بود و باباجواد بيچاره مارو برد دريا بعد خودش رفت كولر و درست كنه بياد اما خيلي دير اومد منم باهاش قهرم تازه از دستش كلي هم عصباني شدم. ...
12 شهريور 1390

اومدن مهمون به خونمون

پنج شنبه بعد از عيد فطر فاطمه و خاله و شيرين با بابا ش باهم اومدن خونمون خيلي خوشحال شدم آخه خيلي دلم براشون تنگ شده اون روز من و بابا جواد رفتيم دنبالشون و آورديمشون خونه فاطمه هم از من اجازه گرفت و عروسك هاتو برداشت گفت خاله مواظبم كه خراب نشن  . فردا يعني جمعه با هم رفتيم دريا و تا غروب مونديم تو هم گاهي تكون ميخوردي وقتي غروب شد خاله شيرين به فاطمه گفت دعاي فرج رو بخون و چند تا دعا كن كه آمين بگيم فاطمه هم گفت خدايا ني ني خاله طيبه زودتر بدنيا بياد مامانش گفت نبايد بگي زودتر بدنيا بياد بايد بگي سالم بدنيا بياد . فاطمه هم با تيوب زرد خوشگلش كلي توي آب بهش خوش گذشت خاله شيرين ميگفت اين اولين بار كه فاطمه اين...
12 شهريور 1390

اولين روزي كه فهميديم تو اومدي توي دل مامان

سلام من و بابا جواد خيلي هيجان داشتيم هنوز نميدونستيم تو هستي يا نه براي همين رفتيم پيش يه خانم دكتر مهربون كه آزمايش بدم وقتي جواب آزمايشو گرفتم بابا جواد پشت در منتظر موند من رفتم پيش خانم دكتر اونم گفت خانم شما باردار هستي از خوشحالي ميخواستم جيغ بكشم تصميم گرفتم بابا جواد اذيت كنم اومدم بيرون خودمو ناراحت نشون دادم بهش گفتم نيستم اونم ناراحت شد بعديهو گفتم خالي بستم ما ني ني داريم از خوشحالي توي بيمارستان جلوي يه عالمه كه اونجا نشسته بودن بغلم كرد و بوسم كرد  به قول بابا جواد يه بوس عاشقونه اي . خيلي خوشحال شد . هيچوقت يادم نميره .    ...
26 مرداد 1390

خوابتو ديدم

  سلام دختر گلم امروز خوشحالم چون ديشب توي خواب ديديمت راستش باورم نميشه اينقدر توي بغلم ناز بودي حالا كه صبح شده كلي دلم برات تنگ شده . كاش زودتر بياي .     ...
26 مرداد 1390

اولين روز وبلاگ

سلام خوشحالم از اينكه امروز 24 مرداد 1390 ويلاگ دخترمون افتتاح شد. هنوز دخترمون تا بدنيا بياد خيلي مونده اما منو باباش چون خيلي دوستش داريم و منتظرشيم به اين زودي براش وبلاگ ساختيم  
24 مرداد 1390